تبليغاتX
برو دنبال نقطه ها.........ش
برو دنبال نقطه ها.........ش

آقا جایتان خالی یک امتحان ریاضی دادیم در حد اصلا" شما بگو دکترا!

افتضاحی کردیم که خودمان مات مان برده بود . آمدیم سه تایی برویم بوفه دو فروند سیب زمینی جزلاق شده سفارش دهیم که سر و کله ی این مریم خودمان پیدا شد که آره آقا ماشین آوردم بریم بچرخیم . ما هم که چهار پایه مان فعال است یک استشاره گرفتیم که این دفعه نرویم ولیکن به نتیجه ای نرسیدیم و رفتیم !

خلاصه سیب زمینی ها را در جلو دید عموم دانشجو ها سر دست گرفتیم و به طرف پارکینگ حمله ور شدیم ! ما که جایی را غیر از فین نداریم رفتیم همان جا یک دوری زدیم و یک پژو 206 با دو فروند پسر هم به مان گیر دادند و ما هم که بی جنبه و ... نه شوخی کردم ! ما محل ندادیم !!! دیگر اینکه آهنگ شاد گوش دادیم تازه صدایش را هم زیاد کریدم !!! نه که زیادی خوشحال بودیم از بابت امتحان ، به همین خاطر بود !

بعد گفتیم ما که تا اینجا آمده ایم ، حیف نیست شکم خالی برویم سر کلاس؟ یا حد اقل اش اینکه یک سور تپل به خودمان ندهیم ؟؟؟

کلی از تمام فکرهایمان را که روی هم گذاشتیم ، ( چهار نفر فکر کردند ها!!! دست کم نگیرید این افکار ما را! ) رفتیم بهترین پیتزایی کاشان و پول هایمان را روی هم گذاشتیم و یک عدد پیتزا خریدیم ، بعد به هر کدام مان دو تکه افتاد !

بعله دوستان من لا اقل این دفعه که دارید می آیید امتحان بدهید جیب هایتان را هم پر کنید که لا اقل قسم مان راست باشد که بابت خوشحالیمان از امتحان به خودمان سور هم دادیم!!!

نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 5:14 بعد از ظهر توسط مریم،عارفه،ریحانه،یکتا| |
سلام زندگی تو چطوری؟

به افتخار آقای وحید خلاصه می نویسیم و اینا...

دیگه درس و بچه داری و مبحث ازدواج و سف کشیده هاو اینا ....

سلیمانی چوب تو حلق شده دیگه باهاش کلاس نداریم ولی دو تامونو انداخت و اینا ...

همین دیگه ... و اینا ....

خلاصه و مامانم اینا...

مفید و مامانم اینا  با عمم اینا ...

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ . ن : اینا : خلاصه اینا دیگه

 

نوشته شده : یکتا . ریحانه . عارفه و اینا ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:40 قبل از ظهر توسط مریم،عارفه،ریحانه،یکتا| |
سلام به برو بکس عزیز

عید فطر بر همه روزه داران نه دیگرون ها فقط روزه داران هزاران بار مبارک

امروز به رسم و سنت رفتیم زیارت اهل قبور ! خوشحال و خرامان رفتیم تو ماشین نشستیم. هوا خیلی خوب بود. درست مثل سیزده به در که هوا خیلی خوبه ولی ردخور نداره باد و بارونی بشه ها باد زشتی شروع شد و به دنبالش بارون !!! ما که رفتیم توی مقبره 36 ستاره مون که تا نوه و نتیجه برو بچه های منم قبر داره نشستیم. ولی همین که خواستیم بیایم بیرون دیدیم همه زنا کشف حجاب کردن یا اینکه چادراشون تو هوائه. ای خدا این چه هواییه این چه وضیه ؟ چرا خدا مراعات مارا نمی کند ؟ آخر مگر نمی داند ما مسلمانیم ؟ مگر نمی داند ما چادری هستیم ؟

این روزا حالم بهتره . فردا میریم تهران ، داداش جان با خانومشون می خوان برن مشهد و احتمالا" اونا برگردن ما بریم  

1 ) تابستون تموم شد ما تازه داریم از خونمون می ریم بیرون . هر چند اگر بعد نود و بوقی ام ما بریم مسافرت ، مسافرت نرفتیم بلکه از خونه می ریم تو خونه . مثلا این همه ساله ما این همه می ریم شمال ولی تا حالا حتی نرفته بودیم تا 2000 این دفعه ای صدقه سر داماد خاله ام رفتیم یه خورده گشتیم . تازه چه بسا می ریم شمال حتی یک بارم تا کنار دریا نمی ریم چه برسه بریم بیرون بگردیم !!! عید امسالم که با دامادمون رفتیم شمال حال داد آخه خفن این بشر حوصله داره ، لا اقل دوتا فروشگاه رفتیم دوتا لباس خریدیم این جیگرمون حال اومد و نا گفته نماند که ما فقط بلدیم بریم شمال اونم توی توی ویلای خاله ام . یعنی اگه دو تا کیف بذاری تو این ماشین ما بعد تو ذهنمون بگیم می خوایم بریم مسافرت بعد یکی پاشو بذاره روی گاز ماشین ها ، این ماشینمون اتوماتیک گازشو می گیره روبه جاده چالوس خودش میره!!! کاری ام به ایده و نظر ما نداره . تازه این در صورتیه که بخواد خیلی بهمون حال بده ها که می برتمون شمال و الا که خونه مامان بزرگم تهران شده بقالی سر کوچه !!! حفظ حفظه ماشینمون هر هفته مارو به زور می نشونه تو ماشین میگه :" نه تورو خدا کوتا نمیام راه نداره اصن گناه میشه شما این هفته تو اتوبان نرید " میبره خونه ی مادربزرگه !!! یعنی من بیشتر از اینکه رفته باشم خونه عموم که کوچه ی بغلمونه رفتم خونه مادر بزرگه هر چند که اونجام بد نمی گذره لطفشون زیاده

2 ) بعد نودو نه سال من و مامان تصمیم گرفتیم بریم مسجد نماز بخونیم یه صوابی ببریم آقا رفتیم ها ولی جفتمون نمازمونو اشتباه خوندیم !!! وقتی نماز اول تموم شدا منو مامان به هم نگاه کردیم بد من گفتم چی خوندیم ؟ دیگه جفتمون مرده بودیم از خنده . علاوه بر اینکه اشتباه خوندیم آبرو ریزی ام در آوردیم!!!

3 ) وقتی نوبت ثبت نام کنکور دانشگاه آزاد بود من دیدم دانشگاه مهندسی صنایع پلیمر آورده با مشورت خیلی ها و تاثیر زیاد حرفای کیوان  این بود که تصمیم گرفتم شرکت کنم در ادامه اش ریحانه ام همین طور که جفتمون پلیمرو قبول بشیم و تغییر رشته بدیم . من انتخاب اولمو پلیمر زدم و ریحانه تهران دور از چشم من و بی خیال رفاقت تاریخی مون همه رو تهران زدو آخریشو پلیمر کاشون . در حق من نا مردی کرد به امید اینکه تهران قبول بشه و دیگه نیاد کاشون . کلی حالم گرفته شد ولی اون در جواب من به طور ابلیس وار و شیطان واری فقط خندید . جواب کنکور اومد ... من پلیمر قبول شدم و ریحانه قبول نشد و جالب اینکه خودشون دوباره همین رشته ای که الان می خونیمو یعنی مهندسی شیمی رو براش انتخاب کردن ( آخه عزیزم تو ساخته شدی برا همین رشته ) خوبه حالا منم نا مردی کنم برم پلیمر؟؟؟؟

ولی من در حقت لطف می کنم . من این خصلت های شیطانی رو ندارم . نه عزیزم من رشته ام رو دوست دارم نمی خوام تغییر بدم نه به خاطر تو به خاطر خودم. اون سالا که دبیرستان بودیم یه دوستی داشتم که همش سر امتحانا سر منو کلاه میزاشت خودش جواب درستو می توشت به من اشتباهی می گفت وقتی ام بهش می گفتم منو توجیح می کرد که نه به خدا... این جوری شد و اون جوری شد و ... خلاصه خیلی حرصم می گرفت که بی دلیل این کارارومی کنه. برا همین یه بار قاطی کردمو با خودم گفتم : "ههههههه این دفعه دیگه نوبت توئه فلان خانوم ". یه بار که امتحان زمین داشتیم سوال داده بود شدت زلزله رو با چه مقیاسی اندازه گیری می کنن؟ والا ما که همیشه دیده بودیم با ریشتر می گن.ولی تو کتاب برا شدت یه چیز دیگه که الان اسمشو یادم نیست نوشته بود و گفته بود بزرگی زلزله رو با ریشتر اندازه می گیرن !!! خلاصه من که جواب رو می دونستم نوشتم همون اسمه که الان یادم نیست و به دوستم اشتباهه رو گفتم یعنی ریشتر !! . آقا جاتون خالی این امتحان کذایی و بی وجدان که تموم شد کاشف به عمل اومد که بععععععععععله موقعی که معلم درس میداده و من توی کلاس نبودم که احتمالا" هم پیچونده بودمش معلم گفته بوده که کتاب اشتباه نوشته جای ریشتر رو با همون اسمه که هنوز یادم نیومده عوض کنید .آآآآآآآییییی یه جاییم سوختاااا . دیگه تصمیم گرفتم یا جواب درست به کسی بدم یا اصلا" جواب ندم !!!!!

4 ) صمیمی ترین دوستم 3 شهریور به دنیا اومده منم 18 شهریور سوم که شد صبح زنگیدم و تولدشو تبریک گفتم الان چند روز ی مونده تا شهریور تموم بشه و من هنوز منتظرم زنگ بزنه تولدمو تبریک بگه .

5 ) با یکی خیلی حرف زده بودم . خیلی به من نزدیک بود ولی خیلی ازم دور بود گاهی احساس می کردم یک شیطانه . این روزا که اغما رو می بینم داره باورم میشه و یقین پیدا می کنم که اون یه شیطان بود .  گاهی سعی کرده بود من رو از ایمانم برگردونه هر چند که این شیطان ها زیاد هستن ولی من فکر می کنم اون واقعا" شیطان بود . ای کاش که این طور نبوده باشه .

آهان وقتی یادداشت های موسیو گلابی رو می خونم شدیدا" احساس می کنم این حرفارو شخص مورد نظر داره میزنه خیلی خیلی شبیه اونه نه قیافه اش ها طرز بیانش هر چند فرد مربوطه از نظر شخصیت به پای موسیو گلابی نمی رسن و من قصد توهین به موسیو رو ندارم.

۶) در روایت اومده خانم ها باید عطر بزنن در حدی که فقط خودشون استشمام کنن . اگر خانومی عطر بزنه و بره بیرون و نا محرم استشمام کنه مادامی که بیرونه ملائک اونو نفرین می کنن !!! مارو که دیگه هیچی ... فرشته ها هر روز همه رو ول می کنن که بیان مارو سرویس کنن . این یکی از خاطره های دوران پیش دانشگاهی بود که با دوستم از کنار این مغازه های مرغ و ماهی رد می شدیم مجبور بودیم عطر رو خودمون خالی کنیم بلکه متوجه نشیم تو چه جای گندی هستیم البته اینا بهانه بود واسه فرشته ها. یه دوستی می گفت ما می ریم مدرسه از جلوی این پاساژا رد می شیم میبینیم چه مغازه هایی لباس جدید آوردن مام می گفتیم آره مام صبا که می ریم مردسه می فهمیم کدوم مغازه ها مرغ تازه میارن. آره داداش

۷) رفته بودیم شب بیست و سوم ماه رمضون مراسم احیاء این آخونده که اینجا همه بدجوری قبولش دارن می گفت: جوری باید عجز و لابه کرد که خدا ببخشه، خودتون به پسرت سوئیچ ماشینو بدی باهاش تند بره دفعه بعدی دیگه بهش سوئیچ نمیدی و از این حرفا... از مسجد که اومدیم بیرون همچین عشق می کردم میدیدم این پسرای فشن اومدن احیاء . سوار ماشین شدیم یه موتوری با سرعت بالا اومد از جلومون رد شد دوستاش که وایساده بودن یکیشون با لحجه شدید کاشی داد زد : "ااااااااااکبببببببر یااااواش برو" . بعد بلند تر داد زد :" کره خر هِمی حاااالاااا گف آروم بریدوووو". وای کرکره خنده بود . مام که روحانیت گرفته بودمون نمی تونستیم بخندیم این جوری بودیم

۸) دلم برا دوقلوهای آبجیم یه ذره شده ها یعنی یه ذره . آخر این هفته که بریم تهران میاریمشون کاشون هر چند هر وقتم میان اینجا منو داداشم می شینیم جلو ساعت ثانیه ها رو می شمریم تا برن . الهی فداشوووووون

۹) آقا قبول داریم احسان علیخوانی خوشگله . خوش تیپه . خوش استیله اصن کلا" خوشه . ولی خودمونیما بلد نیست حرف بزنه . لغاتشو از بین حرفای سرخ پوستای آمازون در میاره . یا جمله میگه از محبت شروع میشه به زیر ساختای سونامی ختم میشه . یا مثلا" از بخشش و گذشت شروع میشه به خیار چنبر ختم میشه اینجوری : بخشش شما زیاد حتی بلکه خیار چنبر!!! . بعد تو برنامه کسی حق نداره حرف بزنه و الا با نیش و کنایه هاش اوخ میشه . خودش باید حرف بزنه مهمونام باید بشینن خاک تو ک.و.ن مورچه بکنن البته من از طرف احسان جون معذرت خواهی می کنم که اونا باید این کار رو انجام بدن.

 

نوشته شده :  یکتا

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 4:28 بعد از ظهر توسط مریم،عارفه،ریحانه،یکتا| |
 

آن یکی وجودش را برایم معما می کند و این می شود شکنجه ی من !!! (الان عارفه دقیقا" منظور منو فهمیده)

دقت کردی همه چیز با واسطه میره جلو؟؟؟

من این میان ها و واسطه هارو دوست ندارم . من رابطه هارو مستقیم دوست دارم. حتی دوست ندارم دایره شعاع داشته باشه !!! من از راه نیل به هدفم هم  بیزارم . من چقدر راحت طلبم...

من دوست ندارم آدم هارو تک رنگ و رنگارنگ---مثل کیک تولد هستن---. ترجیح میدم سفید هم نباشن. کاش برای همیشه همه بی رنگ بودن..............

دوستان نمی دونم چرا ولی احساس می کنم دقیقا" به انتظار آینده نشستم و انگار منتظرم بدبخت باشم. نه دیروزی نه امروزی و شایدو احتمالا" و حتما" نه فردایی. بیکار و بی آر شایدم عار منتظرم ببینم فردا چه پیش آید و احساس می کنم هر چه پیش آید نا خوش آید__

میگم نکنه دارم افسردگی ، دپسردگی و انواعش رو می گیرم؟؟؟ شاید هم ترشیدگی و گندیدگی ؟؟؟؟؟

دوستان جهت کمک و یاری رسانی به همراه اول یک میس کال بیاندازید____

خلاصه ذهنم دچار سونامی شده . به قول عارفه خل شدم ، روان شناس خوب سراغ داری؟

1: این روزها بسیار عالی دلم میگیرد.

یک میس کال بیاندازید حال و هوایم عوض شود

2: این روزهاکه می گذرد احساس می کنم دیگر کسی از درون مرا نمی خواند.

یک میس کال بیاندازید دچار کمبود محبت و لطف و کرم شده ام

3: این روزها فقط می خوابم.

یک میس کال بیاندازید بیدارم کنید ایران را آب برد من را خواب !!! شاید من بتونم کاری برایش بکنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

4: و گاهی برای نماز صبح هم خواب می مونم.

میس کال__ دلتون میاد از این مابین گناه دست و پای من یکیو بگیره؟؟؟ حالا نه که دوستای مام همه خیلی آیت الله هستن!!!

5: این روزها که می گذرد ذهنم شلنگ تخته می اندازد از حرف و حروف و انحرافات و تحریف هنوز هم انتخابات و اینها...(جمله رو داشتی)

یک میس بیاندازید مرا تایید کنید دچار کمبود تایید و تاکید هم شده ام

6: این روزها که می گذرد گرسنگی قلمبه می شود از معده ام می زند بالا تا به گلویم می رسد و آزاد می شود.

روزه داراش میس بدن

7: این روزها که می گذرد عقده ای می شوم از توهم گرفتن تولد در ماه مبارک رمضان!!!

این دفعه توروخدا میس نه یه اس ام اس بزنید دیگه دست بردارید از این گدابازیاتون

8: این روزها احساس می کنم حماقتم روز به روز فزونی می یابد

این یکیو یا نندازید یا دوتا بندازید

9: این روزها که می گذرد دلم برای عشق هایم می تنگد...هوی!!! حرف عشقام میاد وسط چشاتون به گلای قالی باشه ها اصلا" غلط کردی میس بندازی

10: این روزها که می گذرد دلم می گیرد که چرا این همه دلم می گیرد؟!

گاه گاهی بدهد هم بدک نیست !!!!!!!!!!!!!

ریحانه ! این روزها دلم برای افسردگی های دانشگاه تنگ شده.

این روزها از خیلی ها بی خبرم ...

گوشه ی ناخنم ریش شده هر وقت این اتفاق برام میافته به این فکر می کنم که آدمی چقدر سست قدرت است و نیازمند___

این روزها منتظر یه اتفاق دوست داشتنی در زندگی ام هستم . دچار روزمرگی و کلیشه شده ام.

این روزها دوست دارم آدم هایی را که دوستشان دارم در کنارم نباشند___

دلم یک رمان می خواهد

عارفه! اینارو اینجا نمی نویسم که کسی بخونه. اینارو اینجا می نویسم که چند ماه و سال بعد خودم بخونم . الان که خدارو شکر نمی گم ولی امیدوارم که همون چند ماه و سال بعد خدارو شکر بگم که تو وضعیت الانم نیستم

این روز تولد من بود.                        " تولدم مبارک "

راستی میس کال نیاندازید گوشی من خاموش است!!!! به همون دلایلی که دلم گرفته ...

قدیما که من خیلی بچه بودم ماه رمضونا خونمون جلسه ی قرائت قرآن بود. می گفتن به هر کی قل هو الله بیافته تا سال بعد ازدواج می کنه و یکی دو بار هم شد و یادمه به هر کی میافتاد خیلی ناراحت می شد و حتی باید آش هم میداد که دلیلش رو هنوز هم نمی دونم

تو همون هیرو ویری که من هنوز بچه بودم قل هو الله افتاد به من !!!!!!! تازه ایناش هیچی . جالبیش اینجا بود که منم کلی ناراحت شدم. یعنی انقدر بچه بودم که با خودم می گفتم نکنه من تا سال بعد ازدواج کنم!!! حالا نمی دونم کدوم بچه ای توی اون سن فکر میکنه ازدواج بده که ناراحت بشه!!!!!

اون موقع ها شاید 10 سالم بود ولی خوب قرآنی که خیلی ها تو 30 سالگی ام بلد نیستن درست بخونن من خیلی خوب می خوندم

یه چند وقتیه دست و پاهام حتی کف سرم خیلی زود به قول معروف خواب میره گاهی خیلی کلافه ام میکنه . امروز دیدم یهو مامان بابام دارن وقت متخصص اعصاب می گیرن!!!!! بچه ها من عصبی ام ؟؟؟؟

راستی اگر انتخاب واحد شروع شد یه زنگ به من بزنید خبرم کنید . خواهش می کنم یه زنگ به خونه . من جا نمونمااااااا . لطف شما زیــــــــــاد

 

گاهی آدما انقدر مشغول هستند که یادشون میره خورشید می تابه تا ازش انرژی بگیرن . مث من !!!                           یکتا
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 10:46 قبل از ظهر توسط مریم،عارفه،ریحانه،یکتا| |
سلاممممممممم

اندر احوالات؟

یکتا خوبی؟
مریم چه طوره؟!! فک کنم هر ۲ تا تون هنوز زنده این!!!!!

اومدم حسودیم شد پست گذاشتی گفتم بزنم تو برجکت

هی گفتم رو مخ داداشت کار کن منو بگیره

( دختر به ابن خوبی: جیگر: ماه: عسل: مهندس(( از همه مهم تر)!!! )

آخر سر مهدیو دادین به ۱ جوجه که ۴ سالم از ما ها کوچیکتره!!!)

چوب لباسی با زاویه ۳۰ درجه به طوره عمودی به سمت افق

از تحت به بالا

 تحت آرک تانژانت پی/ دوم!!! در حلقت

حالا دیگه کار از کار گذشت...

به قول ساعد در عمل انجام شده (( شدیم))!!!! جملات قصاره

 ساعد

مفهومه فلسفیه کاملا واضحی داره!!!

شما دوستان !! چه طورین؟!

من که خوبم

نه تو بلاگم نوشتم حالم بده ضایع شدم رفت

حالا بده؟! نه!!؟!!

می گم امروز سیما این جا بود(( البته هر روز این جاست))

داشتیم با هم فکر می کردیم حالا که اون استاتیک شده ۲!!

منم که آلی رو شدم ۷۵/۹ باید این خبرو چه جوری به اهل منزل بدیم...؟

آفرین درست حدس زدید هنوز گند نمره هارو در نیاوردیم

تازه چوب لباسی تو حلق سلیمونی

آخه کچل مگه ۹/۹ هم نمره است یه من و ریحانه دادی؟دوباره تحمل خط

چپ اندر قیچی سلیمونی!! وای همه با گردن کج از کلاس می زدیم بیرون!!!

راستی
فهمیدین دیگه از ۲۰واحد ۶ تا تخصصی افتادم!!

۲ واحد ((ایضا")) غیبت موجه داشتم انقلاب اسلامی------> بحث

سیاسی نداریم------>من اصلا وارده این عرصه از سیاست نمی شمــــ

می افتم اون وقت دیگه دیگه.....> در این خط خواننده باید عاقل باشد

کلا ۱۲ تا پاس کردم(( با افتخار ریاضی هامو پاس کردم شدید))

سیما افتاد محض اطلاع... هو ش می خواد آقا


پس چی مگه ریاضی پاس کردن کشکه؟! نیست؟ ریاضی آب خوردنه

(( برداشت بد ممنوع... چوب لباسی در حلق هر کسی که ذهنش منحرف بشه... گفته باشم))

دیگه از چی بگم؟ اوووووووووووومم

خوب بحث ازدواج چه طوره؟! نه بریم سر یه بحث تکراری!!! ازدواج

خیلی راجبش سخنوری نمی کنن آخه !!! موضوعه تازه ایه چون... ک...ه

... زیرا...البته...موافقم...دلیل خوبیه...!!!!!!!!!!!!!!! ول کنین

خودمم نفهمیدم چی گفتم!!!

راستش یاد بچه ها افتادم

رفته بودم دانشکده هنر

 منت دکتر اکبری(( استاد شیمی آلی ـ تجزیه ـ رئیس دانشگاه هنر کاشان)) رو بکشم

تا چشش به من افتاد گفت:

خانم شما همون ۴ تا نیستین که ردیف جلو می نشستین
می خندیدین
جزوه نمی نوشتین
با موبایل اس ام اس می دادین
تیکه مینداختین
مخصوصا شما و بغلیتون(( مریم سمت راست من می نشت ـ ریحانه سمت چپ ـ یکتا کنار ریحانه))
در این جا منظور مریم بود!!

گفتم:اه!! استاد شما یادتونه؟!
استاد: پس چی؟! الان نمره می خوای دیگه؟!

فک کنید ما ۴ تا چی بودیم دیگه کل دانشگاه ما هارو می شناسن!!

حالا انگار مردیم(( هنوزم داستان ادامه داره))

این یکتا ازهمه شر تر بود

 بد تر از اون مریم
ریحانه هم که تا حرف می زدی می گفت: خفه شووووووو!!

من از همه ساکت تر و خوب تر بودم و هستم...چه کنیم دیگه... اعتماد به نفس
کاذبم قلمبه شده از دماغم زده بیرون!! بی خود نیست ۳ سانتو نیم دماغ دارم!!!

راستی ریحانه اعتماد به نفسشو عمل کرده( سرشو بالا می گیره دیگه)

دیگه خسته شدم از سخنرانی

گشنمه برم غذا بخورم

فعلا

نوشته شده: عارفه

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط مریم،عارفه،ریحانه،یکتا| |
همین جوری دیدم مرداد پست نداره گفتم بیام تا بعدا" ترتیب اثری بدم

راستی از این مابین من و مریم فیزیک رو به هزار زور و جبر بالاخره پاس کردیم . مریم به کمک ذهن فکورمبارک و من به کمک فک مبارک

دو هفته ی تمام هر روز مثل این عاشقا می رفتم سایت دانشگاه ببینم نمره اومده یا نه . آخرش زنگ زدم به خود سلیمونی جوووون . تو مدت 10 ثانیه ای که رفت نمره مو ببینه داشتم سکته می کردم تا گفت پاس شدم آخییییییییییییش. حالم جا اومد. دیدی وقتی یه خواب خیلی خوب می بینی چقدر لذت داره وقتی از خواب می پری می فهمی خواب بوده چقدر ریده میشه تو حال آدم لجت می گیره؟؟؟ حالا انگار منم اون خواب قشنگه رو دیدم با این تفاوت که به محض اینکه یادش می افتم می بینم خواب نبوده باز جیگرم حال میاد.

این استاد سلیمونی یه دست خط داشت به طور مستقیم در حد افتضاح . بیشتر اوقات که کلاس تموم میشد ما یا سر درد داشتیم یا اینکه کاشف به عمل میومد طرف مقابل میدید چپول شدیم.افقی که هیچی !!! ما عمودی به طور عکس از کلاس خارج می شدیم.. تو آفتاب که هیچی !!! تو سایه ام بذاری دو 540 متر میره شایدم تو ماراتون شرکت کرد !!! چون یه تصمیماتی داره مام خیلی تشویقش می کنیم ولی هنوز عملیش نکرده!!!

 

دارم به هفته گدشته فکر می کنم که نامزدی داداشم بود...عارفه جان من معذرت می خوام... می دونی که ؟؟؟ من بی تقصیر بودم که تو زن داداشم نشدی!!! هی از من به داداشم اصرار هی از تو انکار!!! گوش نکردی دیگه !!!! و الا الان خوشبخت بودی!!!!!!!!!!!!!!!! فک کن !!!

 

نوشته شده : یکتا

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط مریم،عارفه،ریحانه،یکتا| |
امروز سه شنبه-حتما همتون می دونید اینو!!! چون تکراریه و امروز همچنان مثل دیروزو...

ازاینکه مثل هر روز صبح بیدار بشم صبحانه بخورم تا ظهر بطالت باز ناهارو... خسته شدم واسه همین

 امروز روزه گرفتم...

خلاصه که امروز مثل دیروز/پریروز/و هر روز____حتی آینده رو هم میشه پیش بینی کرد!!!!!! فقط

همین؟؟؟؟

و از اینکه دو ماه از دیدن دوستام به علت تموم شدن کلاسا محروم هستم حالم گرفته

از سه نقطه ی گرامی خواهشمندم در اولین فرصت بیاین و بلاگ رو آپ کنید دلم براتون می تنگه--- بیاین

 بگین چی کارا می کنید؟؟؟ اوضاع بر وقف مراد هست؟؟؟؟

ریحانه تو ام به اون پرستو قورمونده بگو بیاد کامپوترتو درست کنه______تمام

 

نمی دونم کجا اما  یه جایی خوندم اینو:::::::::::::::

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

کلمه بدعت رو که خوندم یاد یه چیزی افتادم____هفته بعد انتخابات بود که اقای خامنه ای نماز جمعه رو

 خوند.توی یکی از

خطبه هاش یه جمله ای گفت که لغت بدعت داشت____مامانم گفت بدعت یعنی چی؟ خاله ام روبه من

 کرد گفت : مهنت میدونیم یعنی چی ولی بدعت یعنی چی؟ گفتم:من بعثت رو میدونم اما بدعت رو نه!!!

 یهو دختر خاله ام گفت : یه چیزی تو مایه های وحدت هست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!فکر کن!!!!!! وحدت!!!

حلاصه هممون شده بودیم جوک تصویری.

 

یادش به خیر یه بار عارفه و ریحانه اومده بودن پشت در کلاس منتظرم که کلاسم تموم بشه.جفتشونم

حالشون گرفته بود تا من اومدم یه چی گفتم زدن زیر خنده. عارفه گفت خوش به حالت چه شنگولی

میای پیش ما ماروهم شاد می کنی منم گفتم : با منید حال می کنید دیگه ___بهتون حسودیم

میشه!!!! گفتن چرا؟؟؟ گفتم از اینکه دوستی مثل من دارید!!!!!! البته این دیالوگ تکراری بود از دوست

 خوبم کیوون !!! که به دوستاش حسودیش می شد!!!!

 

و باز هم یادش بخیر دودره بازیای کلاس فیزیک سلیمونی فقط خدا کنه پاس کنم... اگه بیافتم!!!!!

کلاسای شیمی آلی و تجزیه که با وقاحت تمام ردیف جلو تو دل استاد اکبری مینشستیم : حرف می

زدیم ... تیکه میتداختیم...هر هر می خندیدم ... و با کمال پررویی میخ تو چشم استاد اس ام اس بازی

می کردیم!!!! چه عالمی بود!!!(همچین می گم انگار که مردیم حالا غم به دل دارم!!!!)

هااااااااااااااااااای

یه بار سر کلای شیمی آلی عارفه به استاد گفت: استاد شما خانم فرشته ... رو میشناسید؟ فرشته

دوست عارفه است ترم آخر هنره دانشگاه دولتی کاشون.

استاد: بله دانشکده معماریه ( استاد اکبری علاوه بر اینکه استاد شیمی تو دانسگاه ماست رییس

دانشکده معماری کاشونم هست)

عارفه: پس استاد حالا به خاطر اون یه نمره ای به ما بدین!!!

استاد: ایشون خودشون هم زیر سوال هستن!!!

(عارفه تو دلش: ای چوب لباسی تو سر این فری )

مریم : پس استاد به خاطر عارفه یه نمره ای به ایشون بدین!!!!!!!!!

 

اولتیماتوم :

و در آخر دوباره اعلام می کنم بیاید آپ کنید در غیر این صورت چوب لباسی در

حلقتان______________________

 

نوشته شده : یکتا

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 3:45 بعد از ظهر توسط مریم،عارفه،ریحانه،یکتا| |

*** میر محسن کروبی نژاد ***

 

رای ما همینه        اصلا اصرار نکن تغیرش بدیم        هیچ رقمه راه نداره

میگن دانشگاه ما هیچ خبری نیست کی همچین حرفی زده؟؟؟؟چوب لباسی تو حلقش!!!!!!

هفته پیش که تشریفات محترماتمان را به سوی منزل طی می بردیم هیچ خبری نبود

نگو خبری در راه است---->مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید!!!!

ولی این هفته که اومدیم دیدیم به به و ب به به  دانشگارو فضا سیاسی برده تو هوا و

 هم اکنون طبق آخرین اخبار دریافت شده از ماهواره امید دانشگاه کماکان در هوا

( آدرس دقیق: سمت چپ جنوب شرقی نهمین سوراخ موجود در اوزون نیمکره جنوبی خورشید-->البته ما از شمال ادرس دادیم--->چی میگه؟؟؟!!!!!) سیر می کند.

و رشته های خود را از مکانیک و ادبیات و ... به هوا فضا تغییر داد.جااااااااان؟؟؟؟

 

پاساژ علاالدین بیا ببین چه خبـــــــــــــــــــره

دستبند سبز اونم سیدی خیرات میکنن به طور صلواتی در حد نقل و نبات

به خودشون آشغال پاشغال سبز آویزون کردن

گند زدن به درو دیوار دانشگاه از بس عکسای این میر محسن کروبی نژادو کوفوندن

یعنی چی؟؟؟؟

 

این جلف بازیا چیه .مملکت شده صحنه تئاتر ما هم شدیم دلقک که سهله شدیم تلخک

دختره ی بیشعور اومده مخ مارو دندون گرفته در حد بنز که چی؟؟

رای ما چیز حسین موسوی

مگه ما خودمون عقل و شعور نداریم که خوب بد زشت رو از هم تشخیص بدیم؟؟؟(حتما نداریم دیگه)

حالا درسته ما خودمونم به میر محسن کروبی نژاد رای می دیم ولی خوب جلف بازیم در نمیاریم

نه تبلیغ می کنیم نه تبلیغ جغله هارو می پذیریم.اصلا در حدی نیستیم که نظر بدیم

مملکت که بچه بازی نیست دختره ی هیچ چی نفهم موچولو اومده میکنه اونم چی؟؟؟تبلیغات              اونم از کی؟؟؟  چیز حسین موسوی

 

اینم لینک یکی از هوادارای دو آتیشه میر حسین موسوی

 

حالا بسه ما خودمونو وارد مسائل بد بد نمی کنیم(نکه دانشگاه مام پایگاه سیاسیه بفهمن میان چیز میکنن)

خوب حالتون چطوره؟ خوب هستین؟؟؟ مارو نمیبینین خوشین؟؟؟؟

(در متن فوق جو مارو گرفته بود---->تازه جوم مارو نگرفته بود ما جو رو گرفته بودیم)

و اما باز هم فیزیک::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

درس نحس ـ کلاس نحس ـ استاد نحس ـ این یکی هم تازه به اطلاعمون رسیده: تاریخ امتحانم نحـــــــــــــــــــــــــس

حدس بزنید چی شده؟؟؟؟ در حد بنز کف بر می شید.................اصلا به خودتون فشار نیارید

.

.

.مادیگه تحمل نداریم

.

. باید بگیم

تاریخ امتحان پایانی فیزیک با کنکور سراسری تداخل داره

بار الهی این چه سرنوشت شوم و غریبی است که ما دچارش گردیدیم

ما امسال کلی هزینه کردیم دفترچه گرفتیم خیر سرمون یه جای خوب قبول بشیم (یعنی اینجا خوب نیست ) ولی نمی تونیم کنکور بدیم

 ~~~چوب لباسی تو حلق این سلیمانی~~~

این متن رو یکی از دوستان فرستاده در باب چوب لباسی::::::::::::::::::::::::::::

 اینقده هی تو این وب گفتین چوب لباسی که منم یاد گرفتم.... امروز سر جلسه امتحان یه یارو مراقب جلسه بود که نمیدونستم اسمش چیه؟؟؟؟ این برگه منم مهر نداشت.... میخواستم بگم بیاد برگه منو چک کنه یهو گفتم اقای چوب لباسی بیا اینجا.... یهو سالن ترکید..... همه زدن زیر خنده.... بنده خدا خیلی خجالت کشید.... منم نیست بچه + شدم و یه کیلو ریش میذارم و دیگه موهامو اتو نمیکنم و از این کوفتیا تو سر و صورتم نمیمالم و ...ابرو نمیگیرمو از این حرفها دیگه.... بعد جلسه رفتم ازش حلالیت بگیرم هر کار کردم حلالم نکرد.... گفتش تو منو پیشه همه خورد کردی.... تو اون دنیا هم میخواد یقه منو بگیره....
حالا میگین من چیکار کنم؟؟؟ با مخ میندازنم تو جهنم.....

 هیچی عزیزم مهم نیست خوبه دیگه دل مردمو شاد کردی خدا خیرت بده

خوب ما دیگه می ریم ناهار

بای

 

نوشته شده : ریحانه و یکتا و (عارفه : تازه اومده داره خودشو می کشه منم بازی)

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 4:4 بعد از ظهر توسط مریم،عارفه،ریحانه،یکتا| |

سلام.اینقد عارفه و یکتا و ریحانه بهم اصرار کردن و هی هر روز زنگ پشت زنگ که تو رو خدا برو وبلاگو آپ کن ، منم با خودم گفتم چرا که نه!!! خب بالاخره اینا دوستای منن، چرا دست ردبه سینشون بزنم و دلشونو بشکنم ؟؟؟!!! خلاصه این شد که تصمیم گرفتم بیامو یه سری به وبلاگ بزنم!!! به خدا من وقت نمیکنم بیام آخه انقد درس رو سرم ریخته که نمی دونم از کجا و از کدومشون شروع کنم!!! آخه این ترم تصمیم گرفتم که عین بچه ی آدمدرس بخونم که هم معدلم بره بالا هم واحدامو نیفتم وگرنه آبروم میره!!! حالا هی من به این سه تا بگم وقت ندارم ! درس دارم ! مگه اینا گوش به حرف میدن از بس که چوب لباسین دیگه !!!!  بگذریم حالا که اومدم بذارین یه خورده واستون حرف بزنم!!!   نمیدونم چرا با این ترم حال نمی کنم البته بگذریم که با اون ترمم حال نکردم!!! هوا که خیلی گرمه ، دیروز اخبار اعلام کرد کاشان ۳۹ درجه بالای صفر!!!!یعنی یه چیزی در حد جاده ی قدیم کاشان ـ قم هوا گرمه !!! با تخم مرغ (یا به قول شمالیا ـ عارفه ـ مرغانه ) تو آفتاب میشه نیمرو درست کرد!!!    خیلی هوس یه مسافرت مشته دسته جمعی کردم که البته این هوس هرسال و نزدیک امتحانا میاد سراغم!!!       راستی امروز روز آزادسازی خرمشهره!!!! همین جوری خواستم یادآوری کرده باشم هر چند که رادیو تلویزیون از یه ماه قبل تو بوق و کرنا میکنن عین روز مادر که دیگه نمیشه مامانا رو سورپریز کرد از بس تلویزیون میگه!!!!       نزدیک انتخاباتم هستیم و از اونجایی که من اهل سیاست نیستم فقط خواستم یه چیزی گفته باشم!!!         چند روزیه دارم درباره ی یه موضوع مهم فکر میکنم و اون موضوع اینه که ترم تابستونی بگیرم یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟! البته تا حالا به نتیجه ی قاطعی نرسیدم یعنی هنوز مطمین نیستم که بتونم تو دمای۵۰ درجه ی تابستون کاشون دوام بیارم یعنی مطمینم که نمی تونم و اگرم بتونم تا آخر ترم پیر و پژمرده میشم! و بالاخره پرپر !!!!! اصلا ترم تابستونی کیلویی چنده؟؟؟!!! تو تابستون بی خیاله درس و دانشگاه ! به قول یه غریبه ی آشنا فـــــــــــــــــــــــــــــــــقـط حال میکنم فــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــقط !!!!! دیگه از چی بگم براتون ؟؟؟غذا چطوره؟؟؟نظرتون راجع به زرشک پلو با مرغ چیه؟؟؟به نظر من خوشمزه ترین غذای روی زمین همین زرشک پلو به مرغه اونم دست پخت مامانم!!                              بهترین استاد از نظر شما کیست؟؟؟اینم یه سوال بود همین که از ذهنم گذشت منم پروندمش!!!! ولی به نظر من استاد خوب وجود نداره ،همشون میخوان یه جوری دانشجو رو بچزونن، غافل از اینکه ما دانشجوا پوستمون کلفت تر از این حرفاس که چزونده بشیم!!!                                          عجب مگسه سمجیه این دیگه!!! از همون اولی که من شروع به نوشتن کردمتا خوده الآن یا هی اومد دره گوش من ویز ویز کرد و در رفت !!! یا هی جلو مانیتور ویراژ داد!!!    فعلا با اجازتون برم مراسم مگس گیرونو شروع کنم بعد هی دره گوشش ویز ویز کنم بعد با یه مگس کش آنچنان بزنمش که بترکه عکسش بمونه رو دیوار!!!!     فعلا خداحافظتون باشه.

 

پ. ن : زین پس به جای واژه های   وزین  رکیک  از واژه ی پر معنای  چوب لباسی استفاده می کنیم .

 

نوشته شده : مریم

نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط مریم،عارفه،ریحانه،یکتا| |

_اعصاب ندارم

_گوشی ندارم

+ یه دل خوش دارم(به قول خودمون خجسته درحد بنز!!!اونم BMV دو دره!!!)

_ ولی چه فایده؟! به قول سهراب همشهریمون دل خوش سیری چند؟؟؟

_+_ امتحان ریاضی ام دارم

+ دوستای خوبی ام دارم

+++ یه دنیام دوسشون دارم.

_ به نظرت داریم زندگی می کنیم؟----> به قول جاناتان سویفت : باداکه همه روزهای عمر خود را زندگی کنیم____

+ اخبار میگه: آنفولانزای خوکی اگر آب نداشت نان داشت!!!(حرف ندارن بزنن)

+ امروز استاد تاریخ می گفت: ناصرالدین شاه یه چیزی حدود 950 تا زن داشته!!!!!! و

_صدوخورده ای بچه که به نسبت زناش کم بوده

+ و اما استاد اخلاق: واردات لوازم آرایشی نسبت به سال قبل 53% افزایش داشت (والا من یکی که مصرف نمی کنم) یکی نیست به استاده بگه آخه به تو چه؟؟؟

_+_ راست و دروغ حرفای اینام به من چه؟

+ هوس کردم یه کمی با خودکار بیک رو کاغذ کاهی بنویسم(حال میده)

+ به قول داییم:والا این اماما خودشون چندتاچندتا زن گرفتن حالشو بردن ولی عذاداریش برا ما مونده

_ امروز روز خوبی نبود(اینو به یکی دیگم گفتم)

+ بر خلاف اینکه کیوان می گفت امروز هوا چقدر خوبه!!!(چون مسافرا زیاد شده بودن اونم از نوع دخترش)

_+_ البته از نظر کیوان هوا خوب بود و این ربطی به روز نداشت که برای من روز خوبی نبود.

+++ خودم می فهمم چی میگم شمام نفهمیدید مهم نیست.

_ تو گور کادر دانشگاه____

_ یکی شعورشو نداره مثل آدم جواب آدمو بده

_ انگار اونا پول دادن ما اومدیم دانشگاه حالا بماند اینکه با پول ما اینجا وایسادن

+ برای اینکه پست مفید واقع شود>>>اگر امروز حتی یک کلمه بیشتر از دیروز بدانید مسلما شخص دیگری هستید!!!!!(چاچیت)

+ این یه پارازیت بود

+در حاشیه دیدار کروبی با ساسی مانکن ، "این کروبی که خیلی دل بره، از همه کاندیداها سرتره، از دیوار بی اعتمادی می پره، آخرش انتخابات رو میبره! وعده هاش همه راسته، راه میره آسه آسه، غم جوون ها رو کاسته، دل من اونو خواسته

_ تا کی باید در انتظار روز موعود روزی که جدول نسبتای مثلثاتی رو حفظ بشم بشینم؟؟؟

+_+  دوست دارم برم یه لباس سرخابی بخرم...

_ اگر این دایره کوفتی شعاع نداشت چه خوب میشد!!!اونوقت خیلی از مسائل غیر قابل حل بود___

+ همون یارو می گفت : خیلی از برجاو آسمون خراشارو طبق هندسه و هماهنگی تخم مرغ می سازن!!!

+ یه ماهی آبی داریم خیلی افسردس ... دلم براش می سوزه

+ تنگ ماهی رو تلوزیونه

_ نکنه کر بشه؟؟؟!!!

+ برا امام زمان ==== یک پلک زدن غافل از آن ماه نباشم       شاید که نگاهی کند آگاه نباشم   (خوش به حال شاعرش)

_ کی گفته ما به چیز حسین موسوی رای می دهیم؟؟ ما به احمدی نژاد رای میدهیم(میخواد تر بزنه میخواد بسازه فرقی نداره)مجید:این جور آدما جاشون تو اونجای بهشته

+ کیوان تمعید پیش می کرد که آره بعد عید آنلاین می شم ADSL  را میندازم ایرانسلمو را میندازم(با کلی کلاس و این حرفا) عصر ارتباطات در پیش است و ...(من تو دلم : خوشا به حالشL)

_ زدو همه زندگیشو دزد برد.دیگه لپ تاپ نداره که ADSL راه بندازه L (حتما چشم من گرفت ولی چرا انقدر دیر؟؟ درست بعد عید پس تقصیر من نیست)

+++ گاهی وقتا فکر می کنیم چون خیلی گرفتاریم به یاد خدا نرسیده ایم.

___اما چون به یاد خدا نرسیده ایم خیلی گرفتاریم.

_ نور مانیتور چشمامو میزنه بی شرف!!!

+خوش اومدید می خوام برم به سلامت بای  ___/\/\/\___

 

نوشته شده: یکتا

نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط مریم،عارفه،ریحانه،یکتا| |

بهترین وبلاگ ایرونی
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com